salam english minevisam chon mikham sari'tar benevisam
az roozi ke baham nistim nemidoonam chand rooz migzare..vali vaqti fekr mikonam engar hamin dirooz in etefaq oftad..sedaye dado faryad hanooz too gooshame!in aslan mobaleqe nist..aslan..va oon nameye kazai ke dige hich vaqt negahesham nakardam ,band bandesho hefzam az roozi ke nistim etefaqaye ziadi ham oftede..oon moqe ham ke boodim ham etefaqaye ziadi mioftad ke kheilihasho migoftamo kheilihasham nemizashty ke begam aslan ham manzooram az in name in nist ke daqe kasi ro taze konam..alan aroom tar az oonam ke bekham aslan fekre aziat kardanetam bekonam
vali mikham bepaziri ye chizai ro!na be khatere man!ali bepazir ke behem shak dashty..!behem badbin shode boodi!ali bayad bepaziri ta betooni zendegito edame bedi!bayad ino qabool koni o say koni hallesh koni
oon safare kazai kheili etefaq ham toosh dasht!!man oonja bood ke motmaen shodam be in hesshaye to!vaqti zang zadio man 10 min badesh behet zang zadam ma 2 shab az shabai ke oonja bodim ro ba familaye anoohe ina gozaroondim..be sarfe shamo sharabe badesh ke..mano anoohe boodimo 2 ta az pesaraye famileshoon,avvalin chizi ke matrah kardam vojoode to bood!ta jam halate digei be khodesh nagire!vali masti o
man mast boodam ali..maste mast..hamamoon mast boodim ,etefaqaye ziadi mitoonest oon shab biofte!vali harfi ke be man zadan midooni chi bood?goftan khosh behale doost pesaret!in kie ke in hame doosesh dari??nemikham matlab ro barat baz konam..be hooshet iman daram
mennati ham nist..man be to vafadar boodam va in VAZIFAM bood
man moteasefam..baraye khodam baraye khodemoon ..baraye khoonei ke hamash fekr mikardim hasto hich vaqt kharab nemishe!baraye lahzehaye too aqoshet..baraye tamame chizai ke az dast dadamo dadim
kilide khoone ro ham hamoon moqe gomo gooresh kardam ke nabinamesh ba on rangaye soraio banafsh ke yekish male dare paiin boodo yekish...ketabatam ba inke nime kare bood natoonestam tamom konam.. too naylon too komode khoonast
چند شب پیش خواب
دیدم... خواب نبود انگار خودت بودی که تا صبح در بسترم بودی و من صبح با چه مصیبتی
توانستم خودم را از رختخواب خارج کنم تا به روزمرگیهای بیتوییام برسم و باز هم
نمیرسم.
روزها دارند میگذرند
و آن هم با چه مشقتی. روزها دارند میگذرند تو نیستی و اصولاً دیگر کسی نیست که
بگذرند این روزها. تنها عمرم است که میگذرد ، آن هم بیمن. بیمن که دیگر کنارت
نیستم و تویی که نیستی انگار برای همیشه.
اما من هنوز هم فکر
میکنم میآیی.
هنوز هم که روزها و
لحظهها را میشمارم احساس میکنم باز میگردی.
دروغ هم باشد دست
کم شده است دلیل زنده ماندنم.
و اینها برای توست
حتی اگر نخوانیشان....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:51  توسط ما
|
تقوا پیشگی یا اصولا چیزی که من اکنون
به این نام میخوانمش ناکارآمد بود. از این روست که مجبورم برایت بنویسم تا هم تو
باشی و هم من. میخواهم انگار تو را باز تکرار کنم تا بمانی و شاید هم از بس ماندن
و بودنت عذابم میدهد میخواهم جایی خالیات کنم. برای همین است که مینویسم اکنون
اینهایی را که تو نمیبینی و نمیخوانی و من باز مینویسم و باز هم خواهم نوشت.
آخرین بار که نوشتم برایت سخت درد
داشتم و حالا کمتر.
بیشتر دردم شاید از توست و شاید هم نه.
به گمانم بیشتر دردم از خودم است که هستم و همین را هم که برای کسی تعریف میکنم
حالش/حالشان بد میشود و تاب نمیآورند و ماندهام که تو چطور تابم را میآوردی
چنان که منم، و بودم آن روزها که تو هم بودی در کنارم.
شاید از برای همین است که مینویسم
برایت. چرا که آدم ناموجود همیشه تاب شنیدن دارد. نه چون اینان که نمیدانند در
جواب درد آیا چیزی باید گفت یا نه. برای همین برایت مینویسم تا باشی و دردم را
بگویم و آنقدر مراعات کسی را نکنم. شاید آن روزها هم باید مراعات میکردم. مراعات تو
را. اما نکردم و امروز تو نیستی.
و حالا نبودنت درد آور است.
اما آن روزها که بودی و همه میگویند
که من هم خوب بودم، نه چون امروز مدام ناله و گلایه و فحش و حرفهای بیراه، باز
چیزی بود که من میگفتم و دردی بود که در شکوههایم، شکوههای شبانهام برایت
بگویم...
یک روز نمیدانم چند روز بعد از رفتن
تو بود که پلههای همیشگی را بالا میآمدم و در پاگرد که ایستادم تا آخرین ردیفشان
را بپیمایم دیدم چراغها روشن است و چیزی در دلم جوشید انگار که نوخطی باشم که
برهنگی ساق زنی را دیده باشد. خونی دوید در صورت و عضلاتم و کلید را با چه حالی در
مادگی چرخاندم و پایین و بالای خانه را گشتم بلکه تو آمده باشی و گوشهای باشی و
دستهایت را حلقه کنی و من رها کنم همه اشکهایی را که در آن چند روز نبودنت خورده
بودم و دم نزده بودم...
اشکها را رها کردم اما تو نبودی و من
هم از همین رو رها کردم تا روی گونههایم جولان دهند با هر آزادیای که میخواهند.
حتی صدایم را هم رها کردم که چنان که میخواهد زار بزند و هقهق کند...
تو نبودی آن روز چون روزهای پیشترش و
من چه دردناک بودم آن روز و روزهای پیشترش.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:3  توسط ما
|
گفتم که از این سال چیزی نمانده...
تنها سیصد و نوزده روز!
حدس میزدم اگر این سال را به خوبی
بگذرانم دیگر تو را از دست نخواهم داد، اما چه کنم که این سال دوازده ماه است و
پنجاه و دو هفته و از شانس من امسال سیصد و شصت و شش روز!
خب این هم اشکالی ندارد، برود کنار
سیگار دو پاکت در روزم و مادر بیمارم و خانهی از دست رفتهام و... تویی که...
...با ما نبودی.
لحظهها کش میآیند، نه آنوقت که
کنارتم تا بلکه راههای همیشه ترافیک امیرآباد تو را بیشتر کنار من نگاه دارد و
راننده ده دقیقهای تو را به خانهات میرساند و مرا با بغض راهی میکند....
باشد. این هم باشد کنار همان سال
کبیسه. باشد کنار تو. و همهی دنیا که سر عناد برداشته انگار.
باید چیزی بنویسم، باید بخوابم، و باید
فکر کنم بعد از این چه خواهد شد، و من چه خواهم کرد.
راستی چقدر دردناک است که از دست هیچکس
کاری بر نمیآید. میخواستم دست به دامان خدا هم بشوم اما نشد. آخر کسی نبود
انگار. شاید هم من خیلی فرو رفتهام!
نمیدانم.
اما دربارهی تو حرف زیاد است. دربارهی
تویی که نیستی. تویی که حالا رفتهای و منی که ... نه دربارهی من دیگر حرفی نمیماند.
میمانی تو و خودت و منی که نیستم و خودت.
لیاقت...
میخواست که نبود. نبودم.
به هر حال.
اما کم نبودند کسانی که این حرفها را
گفتند! کم نبودند کسانی که ندیده حکم صادر کردند، تنها در تو به حیرت مینگرم که
چطور....
نه. بگذار حرفها نیمه بمانند. مانند
این نامه که هنوز تمام نشده،
چه بخوانی، چه نه.
چون هنوز حرفهای زیادی هست که باید...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:15  توسط ما
فقط میخواهم کمی منطقی باشم تا بفهمم
دقیقاً چرا اینجا هستم. برای همین منطقی بودن مجبور به نوشتنم. چون عموماً موقع
نوشتن شدیداً منطقیام مگر مواقعی که نوشتن برایم دریچهای میشود تا همة حماقتهای
درونم را برروی هرچه که کاغذ و قلم و دفتر است استفراغ کنم.
میخواهم منطقی باشم همانطور که از اول
هم بودم، همیشه با تو. و دوستداشتنت که همیشه درست بود و صادقانه.
و تو را دوست داشتن که برایم همیشه از
نانی که میخوردم مهمتر و عزیزتر و لازمتر بوده...
دورترها که نبودی، همیشه همین نزدیکیها
بودی، آنقدر که مثل بدنم تو را حس میکردم. پس از همین نزدیکیها دیدهای دنیایی
که هر لحظه خرابتر میشد و همه چیزش مدام به هم میخورد و برای رضای خدا هم که
شده چیزی درست سرجایش نبود... الا تو.
و فقط تو بودی برای این همه سنگی که میبارید
هر روز و هر لحظه انگار به نیت من، و چقدر کافی حتی.
آنان که از دست میروند انگار همیشه
محبوبترند. و تو هم که حالا نیستی و رفتهای محبوبتر از همیشه شاید. اما نه. تو
همیشه همینجایی که بودی بودی. حالا هم که نیستی حتی. کاش من هم نبودم.
اما هستم. و این واقعیت دردناکیست،
دردناک مانند وقتی که به دنیا آمدم، پدر مرد، وقتی که خواهرم در زندگیاش شکست
خورد، وقتی که مادرم سرطان گرفت، وقتی که... وقتی که تو رفتی.
همیشه گفتهام، مخصوصاً همیشهای که تو
نبودی و من تنهایی بسترم را تاب میآوردم تا بلکه این روزهای بیتوئیام تمام شود
و ما دوباره... دوباره با هم باشیم و تو بیایی و من احساس بودن و دوست داشته شدن
کنم. آن لحظهها همیشه گفتهام، همیشه گفتهام و باز هم. ایمان داشتهام با همة
تصمیمهایت، همانطور که به وجودت، به دوست داشتنت. حالا که... که نیستی، با آن که
آن همه که میگفتی دوستت دارم و حالا که نیستی... مطمئنم که خارج از توانت بوده.
خارج از توانت است. خارج از توانتم.
من اصولاً همیشه خارج از توانام. خارج
از توان هر کسی، هر چیزی.
حتی مرگ...
در تو که شکی نیست، حتی حالا که دیگر دوستم نداری، پس منم همهی آن تلخیهایی که
به جانت مینشیند. همهی آن رنجهایی که تو را از من، از با هم بودن باز میدارد.
تنها فکر میکنم حالا چه کنم؟ گفته
بودم آمدنت دست کم مسیر زندگی را برایم مشخص میکند... حالا چه؟ حالا دیگر چیزی
نمانده به پایت بریزم. نه خودم، نه حرفهایم، نه داستانی اصولاً.
میگویی تاب بیاورم! چه را؟ خودم را؟
آخر چطور؟
راستی... میخواستم بنویسم تا بدانم
چرا ناگهان لولهی فاضلاب در اتاق من ترکید. همه محو شدند، تو هم رفتی.
وقتی که دوستت هستم، خوشحالم که رهایی
یافتی. برای چون تویی دنیا همیشه آغوشش باز است. برای چون تویی زنده. چون تویی با
هوش. چون تویی قابل اعتماد.
خوشحالم که بالاخره فهمیدی کلامِ خیلِ
بازدارندگانت را که دنیا خیلی سختتر از آن منطقیست که میانگارد جهان با چند
کلمه، با چند جمله و سطر راهش را دوباره بازخواهد یافت. خوشحالم که دیگر در آغوش
چون منی نخواهی خفت. خوشحالم که دیگر منطق احمقانهی زندگی را از دهان من نخواهی
شنفت. خوشحالم که سر به راه جادهی همیشه باز خودت خواهیسپرد. و خوشحالم که همیشه زنده خواهی ماند، حتی
در منی فانی.
میخواستم بنویسم تا بدانم چرا چنین
شد؟ چرا تو نماندی با اینکه مدام عاشق بودی و من یگانهام را یافته بودم. اما حالا
نوشتهام شده آخرین نامهام.
شده نامه ی خداحافظیام.
مدام میگویی تاب بیاور. و من مدام فکر
میکنم چه را؟ آخر چیزی برای تاب آوردن نمانده. بی گمان تو آخرین عابر این کوچهها
بودی. حالا بگیر بعد از آخرین عابر چه توفیری دارد که اصلاً کوچهای باشد یا که
نه.
همیشه آنان که بیشتر از ما زندگی کردهاند
بیشتر از ما از زندگی میدانند.
و من برای همین خوشحالم.
نه، تو عاقلتر از اینهایی که در یک
لحظه تصمیم بگیری. پس من چون همیشه به تو احترام میگذارم. و چون همیشه دوستت
دارم. وچون همیشه تو را میستایم.
بعد از من و تو باز خورشید میتابد، پرندگان
میخوانند، دریا طوفانی میشود، انسان ها عاشق میشوند، و ماه از پشت ابرها بیرون
خواهد تابید.
فقط نگو بهانهی مدامت را، نه، من تو
را محدود نکردهام، من همیشه عاشقت بودم. و همهی آنچه که حتی به گردن گرفتم برای
تو بود؛ رضایتت آخر همة دنیای من بود.
نه نمیخواهم این نامه را تمام کنم،
اگر تو هم شروع کردهای به خواندن کمی صبر کن. برو دوری بزن و بیا چون من با تمام
شدن این نامه خودم هم تمام شدهام پس نخواه که به همان زودی که تو رفتی من اینها
را این اراجیف را تمام کنم.
نه خواه.
چون اگر بخواهی من همینجا تمام خواهم
کرد. پس نخواه. این یکی را نه دیگر.
من همیشه گناهکارم در قبال تو. نه
بخاطر کارهایی که کردم یا نکردم، بلکه بخاطر خودم، به خاطر بودنم... بخاطر همان
دلیلی که تو گفتی شروع دوباره اشتباه بود و ذرههای اسیدی کلماتت میخورد و پایین
میرود.
شکی ندارم که حالا میدانم آن زن در
گوش مرد چه میگفت و مرد چرا از شنیدنش سرباز میزد. حالا فهمیدم چه چیزیست که میتواند
تا انتهای استخوان را بخورد و پایین برود و حتی دم بر نیاورد.
باید سر یک سال تمام میشد؟
کاش ميدانستم. گمان ساده میبردم همهی
اینها بیداری است غافل از آنکه همة همه رؤیایی بیش نبود. رویای خوش قبل از مرگ.
راستی باید زنگ بزنم. به همة کسانی که
مرا میشناسند و همیشه از من سراغ تو را میگیرند باید زنگ بزنم. خبر خوشی نیست
فقط تمام شد. نپرسید چرا خودم هم نمیدانم. شاید دقیقاً نمیدانم. شما بگیرید بیلیاقتی!
اصلاً برای شما چه فرقی میکند؟ این
منم که همهی سینهام خالی شده، منم که چیزی از اعماق تراشیده شد و رفت... اصلا به
شما چه که چرا؟ حتی من هم نمیدانم، اصلاً مگر شما کجای زندگی من ایستادهاید؟
بله میدانم، «خاک غارتپرور بنیان این
ویرانهایم
هرکه آمد اندکی ما را پریشان کرد و
رفت»
اما این بار اندک نبود. آخر شما که نمیدانید،
من همیشه گفتهام انسان با تجربهای هستم... دروغ که نه، اما راست هم نبوده...
خب دیگر همین. میخواستم همین را
بگویم. و اینکه... نه همین را فقط میخواستم بگویم.
«ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چهگونه زیر غلطکی میرود
و گفتن که«سگ من نبود»
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید
داد.
ساده است بهرهجویی از انسانی
دوست داشتنش بیاحساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمیشناسمش...»
راستی چیز دیگر هم به یادم آمد:
«از بختیاری ماست
شاید
که آنچه میخواهیم
یا به دست نمیآید
یا از دست میگریزد.»
تابستان فصل خوبی بود. میدانستم چند
روز به پایانش مانده. میدانستم کی تمام میشود. و میدانستم تو را کی خواهم دید.
اما حالا نمیدانم چند روز مانده تا تو
دوباره باز آیی؟ یک عمر؟ نه دقیقتر بگو.
تا زندهام؟
بله. تا
زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدهام.
راستی، از پنجره نگاه کن، باران...
نه باران هم نمیبارد.
اما یک چیزی هست که باید بگویم. ایکاش
مجالی میدادی تا دوباره با هم حرف بزنیم. خیلی حرفها ناگفته مانده. هنوز هم.
زندگی پستی بلندیهای زیادی دارد همیشه. آن نامهی کذایی که تو را از من راند و
دیگر باز نگرداند دستکم میتوانست مجالی دهد برای دفاع. گفتی همیشه میمانی. همیشه
گفته بودی. حالا چرا همیشه نیست.
قول داده بودم همیشه با تو خوب باشم و
مهربان. حالا همیشه است. باور کن.
چندان که شایستهات بود با تو نبودم.
باشد اما اگر همینهاست بازگرد. اینها در اندک مجالی همه آن میشود که تو میخواهی.
حتی آنچه میترسانند تو را از آن تا با من نباشی هم حتی، چقدر مگر زمان میخواهد؟
نگاه کن چه بارانی میبارد. نه آنجا نه،اینطرف.
یادت هست گفته بودم لیاقتت را دارم؟
هنوز هم میگویم........
باید بنویسم برایت اما نفسم امان نمیدهد..................................
پس عزیز جانم، بدان که این نامه هنوز
تمام نشده. به من مجالی بده تا این نامه را تمام کنم...
هنوز نفسم.....
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:54  توسط ما
فکر میکنم مغشوشتر از آنی هستم که بخواهم چیزی بنویسم. حتی خطی.
بهار اصولاً برای من فصل دلانگیزی نیست. پر است از بطالت و نمیدانم چه و بیحوصلگی و خستگیِ مفرطِ بیعلت و دلتنگی و در مجموع دپرشن فراوان!
چرایش را خب خودم هم نمیدانم! اما میدانم که اینطور است.
حالا به این شرایط همیشه ثابت احمقانه، خودت اضافه کن تعداد زیادی آدم را که مدام داد میزنند. گرمشان است و گرسنهاند و متوقع. بعد بگیر که اینها استدلالشان هم به «خب حالا یک دفعه است» و «کمی جنبه داشته باش» و چیزهایی از این دست خلاصه شود.
حالا فرض کن سیگار کشیدن هم برایت مقدور و سهلالوصول نباشد! خانه کوچک باشد، آدمها زیاد، وسایل زیاد، حوصله اندک، فصل هم بهار!
قبول که من زیاد هم آدم سالم و طبیعیای نیستم، اما به هرحال حالا در این شرایط چیزی از اعصاب و مجال و اصولا جایی نمیماند که بخواهی بنشینی و داستانی و یا چندخطی از آن پایاننامهی عذاب وجدان شده بنویسی.
خب اینها زیادند لابد! دست کم کاش بتوانی حسرت کتابهای ناخوانده را از دلت در آوری. نه همه، یکی دوتا کفایت میکند.... بگذریم.
اما نوشتهات دوست داشتنی بود.
ابلوموف دوستت دارد و من بیشتر. هر دو از دور میبوسیمت. تو هم به همین اندک قناعت کن.
«مراکیفیت چشم تو کافیست
ریاضتکش به بادامی بسازد»
پینوشت: راستش حیفم میآید پست جدیدی بر روی پست بگذارم اما روالمان چیزی جز این نبوده و نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 19:34  توسط ما
اینروزهای بهاری چیزی جز حس زندگی ندارند .واقعآ اغراق نیست..چیزی
جز این بهآدم نمی دهد که قابل استفاده باشد.بقیه اش
همه اش بی حالی ست و خواب...عجبتضادی!بی حالی-زندگی-شاید
هم مترادف اند .من که نمی دانم.
صبح ها با
بی حالی بیدار می شوم.سعی می کنم به خود بگویم هنوز زود است،بخواب.-در حالی که
خوابم نمی آید و می آید...
هواهم خوب است،آسمان دلخواه من است،آفتاب مطابق میل من می
تابد،روزها مطابقمیل من بلند شده اند وگلها بوی دلخواه من را
می دهند اما من مطابق میل خودنیستم.سکوت
وحشتناکی دارد خفه ام می کند،بیش از هر وقت دیگر ساکت شدهام.گاه
سرفه ای می کنم که بفهمم هنوز صدایی از گلویم خارج می شود،مهمان میآید ،احوال پرسی و... سکوت.
فیلم تماشا
می کنم که این سکوت طولانی تر شود و کسی نپرسد آخر تو چه مرگت شده؟!
چه مرگم
شده؟!؟ نظری ندارم..چیزی نیست..خودم خوب می شوم.
همه چیز بی
ربط شده،منم بی ربط شده ام به این جا واین حال و این تن و این دستان همیشه خیس و
این چشمان بی رمق.
کجاست آن
همه حس زندگی؟؟نمی دانم.
بهتو که فکر می کنم لحظه ای قلبم دچار حالتی می شود که ...(کلمه
ای پیدا نمیکنم) نفسم بند می آید و شادی غریبی می پیچد
در وجودم...بعد که کمی آرامشدم،حال تو در
ذهنمی،با همان عینک کائوچوئی ات که سرت را برگرداندی سمتمن،...بعد
ناگهان دنبال ایرادی می گردم در خودم که مبادا تو یادآور شوی..وحرفی نمی زنم تا مبادا اشتباه بگویم...همین موقع فکرم را پرت
چیز دیگری میکنم تا در ذهنم با تو بحثی نکنم.مثلآ به
نقاشی روی دیوار که روزی کسی هدیهداده نگاه می کنم و
به احمقانه بودنش می خندم و فکر می کنم اگر تو اینجابودی
احتمالآ به کدام قسمتش ایراد می گرفتی و من چه باید بگویم...بازرسیدیم به تو ،پس تو اینجایی.و به هر کجا که نگاه کنم هستی
چون تو بامنی.پس از بحث فرار نمی کنم.
میدانم،مثل همیشه آنقدر گنگ می گویم که تو گیر کرده ای که الآن
من در حالاعتراض،بیان احساس و یا دردو دلم...مهم نیست..من
فقط می گویم و می خواهمتو بشنوی.و شاید
بهانه ای بشود که بنویسی.
گاهفکر می کنم که مادرت چگونه از تو انتقاد می کرد.بارها صحنه
هایی که برایمتصویر کردی را پیش خودم مجسم کردم تا بفهمم
دقیقآ چه اتفاقی افتاد تاجریان آنطور بالا
می گرفت.و به این نقطه ای که هستم می رسم..احساس می کنمحالا
تو شده ای مادرو شایدم پدر و من همان فرزندی ام که نباید در مهمانیبلندتر از حد تو بخندم یا ده ها نباید دیگرکه پدر و مادری به
فرزندش میگوید و اساسا تحلیلی پشت این جریان هست که
من وقتی بچه بودم قانع میشدم،به ظاهر.
واین می شود که من پدرم را دوست دارم چون بسیار عاقل است و
وقتی می گویدکاری را نکن حتمآ صلاحی در آن هست.ولی مگر
می شود با پدر ازدواج کرد؟؟؟
ما کجا
ایستاده ایم عشق من؟
تومدتهاست که نمی نویسی و من مدتهاست که به بلاگت سر می زنم تا
ببینم خطی ازتو. مثل آن روزها که آمده بودی و من مدام،هر
روز به بلاگت سر می زدم و گاهاشکم در می آمد و
گاه خوشحال بودم که تو هنوز زنده ای و اثری ازت می یافتم.
کرختی تو
قدیمی ست و می دانم دیر یا زود نظمت از راه می رسد و می شوی همان ... ِ نویسنده ی
عینکی ِ دوست داشتنی.
شاید این
تعطیلات ِ برای من نحس ،برای تو فرصت خوبی باشد،شایدم نه.
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:54  توسط ما
شب آخریست که بی تو می گذرد..از آهسته گذشتنش نمی گویم ،چون تو خود بهتر از من می دانی..
نمی دانم چرا می نویسم برایت ،آخر فردا کنارت هستم پس چه نیازیست به این حرف ها..
از وقتی آن دوست رفت..انگار ترس از مرگ برایم هزار برابر شده ،شاید هم ترس نباشد..شاید یکجور همزیستی با مرگ باشد..مرگ شده تمام زندگی ام..جالب است اگر با مرگ زندگی کنیم...نه؟؛ مطمئن نیستم!
فردا می بینمت...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:6  توسط ما
|
كه اگر تو مجال تغييرهاي بنيادين را از خود ستانده باشي كه جاي بسي اندوه است و غم و ملال!
اينها همه براي توست و تو خود اين را خوب ميداني و من هم از دانستگي تو آگاهم. تو بيشك انسان با شعور و با توان تشخيص بالايي و من اين را ايمان دارم اما...
تجربهي زندگي... جاي خاليِ تجربهي زندگي، همشه در زندگيمان درد ميكند و آنان همه تجربهاند –عموماً- كه ما را به چيزي و دوباره نگريستن ترغيب ميكنند.
اين حرفها و آن حرفها تو را نبايد از چيزي دلسرد كند، فقط و فقط كنجكاوتر و سختگيرتر و دقيقتر كند...
همهي نگراني پيرامونت از گارديست كه در هنگام صحبت به خود ميگيري و تو بايد... خودت خوب ميداني دلبركم.
«شب ديرپاي سردم، تو بگو تا سرآيم
سحري چو آفتابي ز درون خود، بر آيم
تو مبين كه خاكم از خستگي و شكستگيها
تو بخواه تا بسويت زهوا سبكتر آيم
غزلي چنين غزالا! كه فرستم از برايت
صله غزل، تو حالا، چه فرستي از برايم؟
صله غزل به آيين، نه كه بوسه است و بالين؟
نه كه بار خاص بايد بدهي و من در آيم؟
تو بخوان مرا و از دوري منزلم مترسان
كه من اين ره ار تو باشي يه سراي، با سر آيم»
منزوي
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:13  توسط ما
در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست میدارم
آینه هاو شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی وشراب را
آسمان بلندوکمان گشاده ی پل
پرنده ها وقوس و قزح رابه من بده
و راه آخرین را
در پرده ای که میزنی مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تن ام
تو را دوست می دارم
در آن دور دست بعید
که رسالت اندامها پایان می پذیرد
وشعله وشور تپش ها وخواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
وهر معناقالب لفظ را وا میگذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر،
تا به هجوم کرکس های پایان اش وانهد...
در فراسوی عشق
تو را دوست می دارم،
در فراسوی پرده ورنگ.
در فراسوی پیکرهامان
به من وعده ی دیداری بده.
احمد شاملو
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 13:12  توسط ما
من هم خوبم و هم خوشحال،وقتی این حرف ها و گاهی بحث ها در راستای سر و سامان دادن به رابطه مان است.. احساس خوبی دارم وقتی تو "مرا" می بینی نه آنچه در ذهن داری از من..
این بار به درد نیامدم،فقط سعی کردم افکار به هم ریخته ام را سر و سامان دهم تا بتوانم درست برای پدر از تو حرف بزنم..بگذریم از اینکه فقط چند جمله گفتم چون او نخواست بیشتر بشنود،همان طور که گفتم او بیشتر خواست تا من تکلیفم را با خودم و انتظاراتم روشن کنم،در این میان انتظارات آنها را هم ببینم...که من کمی با بخش دوم دچار گره شده ام.
آری من به حرف هایش فکر خواهم کرد..ولی آیا اساس ذهن من تغییر می کند؟؟نمی دانم...
تو هم خوب باش.این ضربات مدام هم همین روزهاست که تمام شود و سکوت بازگردد..
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 11:55  توسط ما
رنجاندني در كار نيست عزيزم. پيشتر هم گفتم كه مطرح كردن من به اين معنا نيست كه تو اين چيزها را نميداني و من ميخواهم به تو بگويم. چه برسد به اين كه اين حرفها را از سر ناراحتي گفته باشم. مطمئن باش كه اينطور نبوده و نيست.
براي من مطرح نيست كه چقدر زيبايي در كار است و چقدر براي تو يا كس ديگر زيبا هستم و اعضاي چهره با هم تناسب دارند، براي من مهم است كه ابلهي نباشم ميان حماقتهاي مدام زندگي.
محافظهكاريات را هم نميفهمم. يعني نميفهمم چطور اين خصوصيت ميتواند تو را به سكوت در اين مورد وادارد، چيزي هم به آن اسمي كه تو الكني مينامي من نميبينم.
باز هم تأكيد ميكنم از نظر من تو آنقدر عقل و شعور داري كه دست به انتخاب درست بزني... و اگرزده باشي پس مرور زمان گفتهات را به آنها نيز اثبات خواهد كرد... اميدوارم خودت هم خوب باشي و ناراحتياي نداشته باشي و اين صحبتها به دردت نياورده باشد (اين را بخاطر زود رنجيات گفتم).
خوب باش.
من هم با اين ضربات مدام پتك، كه انگار براي خراب كردن همهي زندگي من بر ديوارها و سقفها فرود ميآيد، سعي ميكنم خوب باشم.
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:6  توسط ما
آری من مطمئنم که رشد خواهیم کرد..شاید ما 10 سال بعد اصلآ خواسته هایی مثل امروز نداشته باشیم..این برای هر دوی ماست..ولی این بدین معنی نیست که نظر ما نسبت به هم عوض شود!!پس تعریف درست از همدیگر و زندگی مشترک چه می شود؟؟پس ما چه فرقی با آن زوج داریم که می روند کشوری دیگر و می فهمد آنچه می خواسته این نبوده بلکه آن دیگری بوده و..._آیا ما امروز تعریفی درست از هم نداریم؟؟که از فردا می ترسیم..!!
من اصولآ الکنم در صحبت..شایدم اندکی از محافظه کاری باشد و شایدچیز دیگر..نمی دانم.
حرف پدرم از چیزی است که خود در عمل به آن معتقد نیست!!او حرف از فامیل و حرف هایشان میزند..وقتی می گویم اصلآ مهم نیستند برایم..مهر برخورد احساسی می زند برایم!می گویم اگر من احساسی ام در این زمینه تو هم منطقی نیستی!اصلآ مگر به کسی ربطی دارد زندگی من؟!می گوید:نه...اصلآ من و مادرت هم نظری داریم..می گویم :بفرمائید..می گوید:خودت تصمیم بگیر..فقط ما هم باید تآئید کنیم..تمام نکات را در نظر بگیر..مبادا آدم ها را سیاه و سفید ببینی!خاکستری هم رنگی ست..
ضمنآ در مورد ظاهر آدمها..این بحثی قدیمی بین من و خانواده است ،که خیلی مطرح می شود..یک روز کار به جایی رسید که پدر گفت:آدمهای زیبا رو کسانی اند که درست فکر می کنند..این را گفت چون می دانست بخش دومش برای من مهم است...
و این حرف امروز و دیروز نیست که تو را برنجاند عزیز دلم.
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 16:30  توسط ما
اگر پدر تو فكر ميكند تو تك بعدي نيستي، مادر من گمان ميبرد كه پسرش نابغه است!
اما تو بايد مطمئن باشي كه پدرت اشتباه نميكند. بيشك تو در راه پيشرفت قرار داري، راه تحول و تغيير و رشد. پس غريب نيست اگر روزي، بعد از چند سال دريابي كه خواستههايت ديگر گونهتر آنيست كه گمان ميكردي.
تصور اين براي من دردناك است اما به قول شاملو، گفتنش دهانم را ميسوزاند و نگفتنش مغز استخوانم را.
پيش از اين هم بارها گفتهامت كه بايد بنياد را بر چيزي غير از عشق بنا نهاد. عشق گاهي كلمهي احمقانهايست كه ما از يك علاقهي زود گذر براي خود ميسازيم. عشق عموماً چيزيست كه بهزودي تمام خواهد شد. (البته اين حرفها شامل هر دوي ما ميشود)
نگرانيهاي يك پدر را درك ميكنم و هرگز در ذهنم به دنبال پيدا كردن كلماتي براي قانع كردن پدرت نميگردم. تنها تلاش ميكنم تا تو را قانع كنم كه بيش از اينها به گفتهها و نگرانيهاي پدرت توجه كني...
ميدانم كه گفتن بيشتر اين حرفها مخصوصاً از جانب من كاري بس احمقانه است و تو درك كاملتر و بهتري داري و كمتر نيازي به تذكر است، و من اينها را تنها براي تأكيد بيشتر مطرح ميكنم. هيچگاه نميخواهم از تو بشنوم كه «پدرم راست ميگفت، بايد بيشتر دقت ميكردم!»
در ضمن هرگز گمان نميكردم چندان هم كريهالمنظر باشم. طوري كه تو بر سر اين مسئله بخواهي در مقابل پدرت بايستي!!
اما من مطمئنم و باور دارم كه دادن لذت دريافت آن است و بخشيدن خوشبختي نيز از آنِ خود كردن آن.
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 15:28  توسط ما
این روزهای ما میگذرد و تو از به قول خودت بطالت و من از اضطراب راحت می شویم..
در مورد این مسآله ی که پیش آمده باید بگویم اصلآ نمی خواهم حرفت را نزنی به این زن ،نه به این خاطر که به کفایتت شک دارم،نه عزیزم..(تو در من اثبات شده ای..)بلکه چون او نیاز دارد که این اتفاق بیافتد..تا شاید دیگر سرش را در سوراخ منزل ما نکند..و همان طور که بارها گفته ام ،کاری را که فکر می کنی صلاح است انجام بده..اگر هم اتفاقی بی افتد من با آن روبرو می شوم.
در مورد عواقب این اتفاق ...تا به حال خود را اینطور ندیده بودم..(اشاره به قدرتم ندارم ،بلکه حرفم شرایط است وعکس العمل من..)من ناگهان در این اتفاق با خود روبرو شدم..و این را همان شب اول فهمیدم..ولی تا بخواهم تصمیم درست بگیرم، تمام انرژی ام از دست رفته بود..نهایتآ تصمیم به مطالعه و تمرین گرفتم که اگر باز هم این قبیل داستانها پیش آمد به کل نابود نشوم.
ضمنآ این قضایا آنقدر مرا تحلیل داد که حساسیتم به هر چیزی چند برابر شد...و این به تو هم منتقل شد و احتمالآ اذیت شده ای.
دوستت دارم و تمام تلاشم را برای آسودگی خاطرت می کنم چرا که راحتی و آسودگی خاطر تنها چیزی است که می خواهم در لحظات با هم بودن داشته باشیم.
پی نوشت:در مورد "نخ دندان" باید بگویم عالی بود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:6  توسط ما
اصولاً، دلبندم، نوشتن برايم انگار مشكل شده است. دست و دلم چندان به نوشتن نميرود و اين بيش از همهي آنچه كه گيرهوار در برم گرفته و ميفشرد برايم دردآور است. بيهودگي روزمره كمكم از پاي درم آورده و من سخت دلم گرفته است.
روزها و شبهايم ميان بطالتي توأم با بلاهتي آشكار سپري ميشود و هرچه بيشتر ميانديشم كمتر درميابم كه چه بايد بكنم. آشكارا دليل بودنم را نميدانم!
بله اينها جملاتي بس «نيستانگارانه» است، به اندازهاي كه من چنينم.
دربارهي اين مسئلهي اخير، كه هنوز من مصرم به طرز احمقانهاي موجب تنش شده است، بايد بگويم كه من توانِ بخشيدن انسانها را دارم. شايد گمان ببري كه از نوعي فرار ناشي ميشود اما به گمان خودم ميشود طور ديگري هم به آن نگاه كرد. مسلماً پيگيري اين مسئله به راحتيِ استفاده از نخ دندان است، اما نگراني تو برايم پر اهميتتر از حيثيت يا هر چيز ديگري است. (اين پيگيري براي حيثيت نبود چون ميگويند انسانها براي بدست آوردن چيزي كه ندارند ميجنگند، و من براي حيثيت و شرفم نميجنگم!)
دليل اصرار من براي پيگيري مسلماً باز به تو و تصويري كه تو ميتواني از من در ذهن داشته باشي باز ميگردد. بيتفاوت گذشتن من از كنار اين جريان ممكن است احتمالات زيادي را در تو ايجاد كند. البته شايد هم نكند اما زمينهاش پيش ميآيد. احتمال اولي كه ممكن است در ذهن تو نقش بگيرد صادق بودن چنين احتمالي است. البته وجود چنين امري از نظر خود من چندان هم بيحيثيتي نميآيد. كسي را ميشناسم كه از شوهرش جدا شده. اما شوهر نه معتاد است و نه زنباره و نه هزار دليل ديگري كه بنابر تبليغات، باعث طلاق ميشود. هزار چيز مهمتر از اعتياد ميان روابط آدمها وجود دارد. پس به زعم من يك مرد ميتواند هزاران عيب بدتر از اعتياد داشته باشد، عيبهايي كه هيچ خانوادهاي به آنها توجه نميكنند، دستكم نه به اندازهاي كه به اعتياد توجه ميكنند. چه بسا من خودم روزي، مثلاً، داماد معتاد را به داماد نفهم ترجيه بدهم. (البته اگر حق چنين انتخابي را داشته باشم. يعني اگر تا آن موقع پدرها حق اظهار نظر دربارهي دامادشان را داشته باشند)
با اين حال قصد من مبارزه با نطفههاي چنين تفكريست.
از سوئي ديگر بيخيال گذشتن من از كنار چنين اتهاماتي باز ميتواند در تو تصوير بدي از من بسازد، تصويري كه در آن من انسان بيكفايتي هستم كه توان مبارزه با پيشآمدهاي پيرامونم را ندارم. البته شايد بهواقع نيز چنين باشد اما به هر حال من موظفم با چنين تصويري مبارزه كنم. ورنه من باوري به اصلاح و متنبه كردن ديگران ندارم بلكه تنها ميتوانم تصوير مردي پيگير و محكم و استوار و پولادين و غيره از خود بسازم.
اما نگرانيِ بجاي تو مرا از همه اين اهداف باز مي دارد. البته در ابتدا نيز گفتم كه گذشتن از اينها براي من چندان دشوار نيست و حتي تصوير چنينياي كه ديگران از من داشته باشند عذابم نميدهد، بلكه رضاي تو و احياناً خانوادهات است كه به چنين كاري وا ميداردم(آنچه پيشتر گفتم)
اما تصوّر اينكه عدهاي در دورتر از تو نشسته، يا ايستادهاند، و درباره ي تو صحبت ميكنند و چيزهايي ميگويند كه تو خود هم حتي دربارهي خود نميداني منزجر كننده است.
باز هم تكرار ميكنم براي من مهم نيست اگر معتاد باشم و ديگران اينگونه بينديشند... دست كم ميتوانم بگذرم. و اگر خير تو در سكوت من است من سكوت خواهم كرد و در اين حرفم هيچگونه منتي يافت مي نشود!
اما مسئلهي بعدي:
به گمان من بيشك كل جهان و نوع بشر در دورهي طفوليت خود به سر ميبرد. اين اتفاقات و درگيريها و دروغها و جنگها و غيره كه در سطح كلان مملكتي اتفاق ميافتد همه از همين موضوع حكايت دارد. اما حرف من به خودمان باز ميگردد. به اينكه ما، من و تو، هنوز كودكاني بيش نيستيم. انگار زمان زيادي هنوز مانده تا ما بتوانيم در برابر زندگي به تنهايي ايستادگي كنيم. تو در هر اتفاق كوچكي مضطرب ميشوي و من در مقابل كوچكترين گرفتاري تأمين زندگي به اشك در ميآيم و ابزورد ميشوم!
مسلماً اين همهي آن چيزي نيست كه منظور من است اما يكي از مهمترين مسايل به نظرم قدرت تجزيه و تحليل شرايط و مسائل است و انتخاب بهترين راهكار. اما ما در برابر چنين مسئلهي حقيري وا ميدهيم و چنين چيز كوچكي را به معضل بشريت تبديل ميكنيم. پس علاوه بر خيل كارهايي كه در پيش داريم رسيدگي به مسائل شخصيتيمان هم بايد در مسير و ليست كارها وارد كنيم.
در انتها بايد اضافه كنم علارغم چيزي كه تو ممكن است تصور كني چيزي از علاقهي من به تو كم نشده و اين همه تلاش براي زيستني آرام در كنار يكديگر است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 19:38  توسط ما